تبليغاتX

ღ♥ღ شب گرد ♥ علی ღ♥ღ
blogs Templates for your blog persianweblog

   

 


 

nafasaye akharo

 

Photobucket

 

Roze awal waghty didam cheshmaye ghashangesho mogheye raftan waghty didam montazer monde wase bose gereftan dare  del ro baz kardam ta ke in eshgh biyado hameye wojoodamo setare baroon bokone natarsidam age natamom bemone ya hamash khiali bashe ya ye royaye shaboone  waghty ke bidar besham garmash hame junamo besoozone.ba on cheshmaye khomaro khisesh mikhast dorogh bege ke toro faghat baraye sargarmi mikhamet ey kash bawaresh mikardam har shab arezoo mikardam kash aslan cheshmam be cheshmash nemioftad.kash aslan koor mishodam setarehaye toye cheshmesho nemididam.wali dige wase in harfa kheyli dire man hamon bodam ke donyaro be bazy migereftam?hala ehsas mikonam hameye ghororam dige moft ham nemiarze.akhe waghty didamesh hes mikardam sookhtam.atish gereftam.wali bazam be roye khodam nayowordam.hala bad az in hame moddat fahmidam hamash dorost bod hameye on harfaye kochik hala rissshe karde to hame junam.akhe alan hatta zire khakam dige bi on nemitonam.behem migoft ta akhare omram ba to mimonam waghty ke miraft hichi nagoftam khodesh fahmid ke doroghasho fahmidam goft on vaghta bache bodam nemidonestam chy migam.wali man akharesham nafahmidam mage man bache nabodam?pas chera mesle to del shekastano balad nabodam?wali goftam wase goftane in harfa dige dire akhe in mahi dige aby nadare ke azash nafas begire dare kam kam jun mide nafasaye akharo dare migire ke bemire akhe in hawa baraye hame hokme zendegy ro dare be joz in asheghe del dade be ab ke age tonge abesh yek lahze nabashe dige juni wase zendegy nadare.az khodashe ke bemire.

علی *´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 Photobucket

    Photobucket 

 

 


 

 

دوباره آمدم که باشما صفایی بکنم

 

 

 


سیب همسایه
  تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

                                                      سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

                                     سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

                                        می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

         خانه ی کوچک ما

                                       سیب نداشت

 

 


هر چی دارم مال تو
 

هر غمی داری مال من      هرچی که دارم مال تو

خون میریزم به پات حسین    خونم آقا حلال تو

غصهء آلم مال من       خوبی دنیا مال تو

سینه زنیها مال من     بهشت اعلا مال تو

نوکری ات آقا مال من    سروری آقا مال تو

قلام سیاهی مال من    اربابی موءلا مال تو

گدایی آقا مال من    امیری آقا مال تو

ضعیفی آقا مال من      دلیری آقا مال تو

آواره گشتن مال من      ملک خدایی مال تو

بیچاره بودن مال من

بیچاره بودن مال من

فقط آقایی مال تو

حسین جانم

القمه آقا مال من     گنبد خزراء مال تو

پرچم سرخت مال من        شعرو غزلها مال تو

خار گلستان مال من        دسته گل یاس مال تو

عشق ابالفضل مال من

عشق ابالفضل مال من

حضرت عباس مال تو

اسم خدا اسم حسین بهشتمه      نقاب روی زشتمه

اسم خدا اسم حسین بهشتمه      نقاب روی زشتمه

 

 


عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
 

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

 

 


 

این ایمیل یک خانم نا شناس به یکی از دوستانم هست

واقعا برای ایشون متاسفم

و فکر میکنم تا حددی میتونیم درس بگیریم.

من بعد از چهار سال زندگی مشترک، هنوز باکره هستم. باور کنيد که اين حقيقت محضه. ده روز پيش هم که رفتم پزشکی قانونی، کاغذی به من دادند که حکايت از تاييد اين امر داشت. فکر نکنيد که شوهر من رابطه‌ای غيرعادی با من برقرار می‌کنه. نه اصلاً اين طور نيست. اما در ارتباط نرمال هم ناتوان هست.
خانواده من هنوز از اين موضوع اطلاع ندارن. فکر نکنيد که ما پيش دکتر نرفتيم. اتفاقاً رفتيم. اون بعد از شنيدن موضوع، از اين که من تا حالا تبديل به يک ديوانه واقعی نشدم تعجب کرد. به هر حال ما به توصيه پزشک هم عمل کرديم و درگير مسائل بسياری شديم. طوری که من اين اواخر دچار بحران مضاعفی هم شدم. در نتيجه اين توصيه‌ها رو که به نظرم دلقک‌بازی احمقانه ای رسيد کنار گذاشتم.
اين فقط گوشه‌ای از مسائل هست که ممکنه زنان يا مردان ايرانی با اون درگير باشن. دچار سردرگمی بزرگی هستم. از طرفی وجود مشکلات، به من اجازه نمی‌ده که بخوام به اصطلاح خيانت کنم. از طرف ديگر به علت فرهنگ حاکم بر خانواده، توانايی جدا شدن رو ندارم. اين‌ها رو ننوشتم که کسی دنبال راه چاره باشه. نوشتم که گوشه‌ای از زندگی يک زن مطرح بشه. اين‌ها رو برای توجيه عمل کسی هم ننوشتم. خواستم بدونيد که به اين مسائل اشراف بيشتری هم پيدا کنيد.
با احترام: خدانگهدار

من درباره نامه بالا هيچ حرفی نمی‌تونم بزنم. نمی‌دونم اگه جای اون زن بودم چه می‌کردم. ولی سعی کردم خودم رو جای همسرش قرار بدم. فکر می‌کنم که شدت علاقه يک فرد وقتی به مرز خودخواهی می‌رسه، من نمی‌تونم اسمش رو عشق بذارم. اين خودخواهيه. اونم بدترين نوع خودخواهی. فکر ميکنم اگه من جای اون فرد بودم و همسرم رو هم خيلی دوست داشتم، ازش جدا می‌شدم. ظلم بزرگی که اين مرد در حق اين زن می‌کنه، به هيچ عنوان قابل قبول نيست. اين نوع علاقه، آلوده کردن عشقه.
من اميدوار بودم بتونم درباره اين نامه بيشتر بنويسم. اما فعلاً که قوه تحليل از من سلب شده. تا ببينم تو چند روز آينده چی پيش مياد. می‌تونم حلاجيش کنم يا نه!

 

 


 

امیدوارم تا آخر بخونی

ضرر نداره

 

- اعتماد وتوکل ،رایحه ای است که از گل عشق بر می خیزد .
- اگر تجربه ای از عشق نداشته باشید هیچ تجرته ای از عبادت نخواهید داشت .
- انسان زمانی بالغ می شود که به جای این که محتاج عشق باشد خود شروع به عشق ورزیدن کند وآن را با دیگران تقسیم نماید .
- بدون قید وشرط دوست بدارید .عشق هنگامی اصیل وخالصانه است که بدون قید وشرط باشد .
- خداوند به معنای آن چیزی است که وجود دارد وتنها راه درک این معنا عشق ورزیدن است به همه هستی .
- در دوست داشتن تعهدی وجود ندارد اما عشق ورزیدن تعهد است .
- دوستی ثمره نهایی عشق است .اگر عشق در مسیر درست پیشرفت کند تبریل به دوستی می شود.ولی اگر در مسیر اشتباه پیش رود تبدیل به دشمنی خواهد شد .
- شما در رشته ای می توانید به کمال برسید که به آن عشق میورزید .(برایان تریسی )
- صداقت ،نخستین بخش کتاب هستی است .(توماس جفرسون )
- عشق باعث میشود انسان از آن چه که هست بمیرد وتولدی دوباره را تجربه کند .عشق هم زهر است وهم نوشدارو .عشبق بزرگترین تضادی است که در هستی وجود دارد .در عشق مرگ وزندگی یکی می شود .
- عشق پیوندی است که همه اجزای عالم را به سوی یکدیگر می کشد وبه هم متصل می کند .
- عشق چون رنگین کمانی است که همه رنگها ی زندگی را در بر می گیرد .
- عشق چیزی نیست مگر شکوفا شدن دل آدمی وشکوفه های دل انسان همگی سفید هستند .
- عشق خود را به دیگران ارزانی کنید اما قلب خود را برای خودتان نگه دارید چون فقط زندگی است که اجازه دارد قلب شمارا تسخیر کند
- عشق عظیم  ترین نیروی درمانگر در زندگی است .
- عشق ،حواس را از دیدن عیوب منع می کند .
- عشق ما می سازد بی آنکه "من "را از بین ببرد .
- عشق واقعی ،احساسی نیست که ما را از خود بی خود کند بلکه تصمیم وانتخابی است که از تفکر وتعهد ناشی می شود .
- عشق نیازمند فضایی عاری از توقع وانتظار است .محیطی که درآن قدر شناسی وخوشنودی حکم فرما است .
- عشق همیشه با خود تنهایی همراه دارد وتنهایی همواره عشق به همراه می آورد .

 وظیفه سبب می شود تا کارها را به خوبی انجام دهی اما عشق کمک می کند تا آنها را به زیبایی انجام دهی .
- هر جا اراده وعشق بزرگ باشد مشکلات جرات عرض اندام پیدا نمی کنند .
- یک انسان صاحب کمال هیچ گاه گرفتار عشق نمی شود بلکه از طریق عشق به رهایی وآزادگی نایل می آید.
- هیچ عظمتی بدون عشق بزرگ به دست نمی آید .

چرا عشق رو بدنام میکنی؟؟!

 

 


 

 دیوار

باز آواز قناري در قفس
خاطرات مرده ام را زنده کرد
آه ! غمگين است اين آواز او
زخم هاي کهنه ام را تازه کرد
*
چه تماشا دارد؟
مرغ در کنج قفس
باز کن در را به او
آدم خودخواه پست
*
من دلم مي گيرد
چون به او مي نگرم
مثل اينست که دلم
در قفس مي ميرد
*
باز هم هديه دهيد
آسمان را به پرش
او ندارد هوسي
جز پريدن به سرش
*
نيست در کنج دلش
جز دمي پرسه زدن
در هوايي آزاد
او چنين حقش نيست
که بماند ناشاد
*
حق او زندان نيست
حق او بال و پر است
او نمي داند که...
قفسش جنس زر است
*
اين قفس را ببريد
مي زنم من فرياد
اين دل غمزده ام
ياد ديوار افتاد

 

 naamloos-1.jpg

ღ♥ღهر کس بد ما به خلق گوید ما چهره زغم نمی خراشیمღ♥ღ

ღ♥ღما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیمღ♥ღ

 اقبال اسما عیل زاده

 

 


 

گريز

من از برق نگاهت مي گريزم
من از موي سياهت مي گريزم

براي آنکه اشکت را نبينم
همين حالا ز آهت مي گريزم

براي آنکه نفرينم نگويي
ز بغض و ناله هايت مي گريزم

براي آن که خورشيدم بماني
من از شکل چو ماهت مي گريزم

برايم نامه دادي من چه گويم؟
که از آن نامه هايت مي گريزم

نوشتي عشق بازاري ندارد
من از طرز نگاهت مي گريزم

نوشتي خسته اي از عشق و مستي
من از آن شکو ه هايت مي گريزم

نوشتي مي گريزي از من و دل
من اما پا به پايت مي گريزم.

endlessly.jpg

 لالايي

لالا ... لاي لاي ... گل پونه
بابات رفته نگير بونه
 ستاره هاي مي گن فردا
با يه خورشيد مي آد خونه
از تاريكي نمي ترسيد
تو شب رفته پي خورشيد
 برامون داره مي آره
يه كوله بار نور اميد
 ببين از تيرگي شب
چه خورشيدي زده جونه
زير خاكستراي سرد
چه آتيش ها كه پنهونه
او مرغ حق رو شاخه ها
 داره واسه تو مي خونه
از اون روزن نظر بنداز
 توي باغچه پر از خونه
 ببين اين لاله هاي ما
چه داغي تو دلاشونه
 ولي با اين همه روشون
 چه خندون و چه گلگونه

 

      سلام به همه دوستان

از همه شما ممنونم که برام کامنت  گزاشتید همچنین ایمیل های زیباتون که امیدوارم همه شما جوابهای ایمیل هاتون رو دریافت کرده باشید و عرض ماءزرت که به دلیل کمبود وقت نتونستم به وبلاگهای زیباتون سر بزنم.

 

زت زیاد.

 

 

 


دل بی وفا
 

 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد       آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد      جز غم کا هزار آفرین بر غم باد

 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود   زهراب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید      دیوانه دل است پای بر بند چه سود

 

من ذره و خورشید لقایی تو مرا      بیما غمم عین دوایی تو مر

بی بال و پرم در پی تو می پرم      من که شده ام چو کهربایی تو مرا

 

غم را بر او گزیده می باید کرد      وزچاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می خواهد یار      این کار مرا به دیده می باید کرد

 

آبی کز این دیده چو خون میریزد    خون است بیا ببین که چون میریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند    دل می خورد و دیده برون میریزد

 

عاشق هما سال مست و رسوا بادا      دیوانه و شوریده م شیدا باده

با هشیاری غصه هر چیز خوریم       چون مست شدیم هر چه بادابادا

 

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد        جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام    امروز به خون دل قضا خواهم کرد

 

از بس که برآورد غمت آه از من     ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان  خون شد دلم و دلت نه اگاه از من

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد       بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق      اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

سودای تو را بهانه ای بس باشد      مدهوش ترا ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا      مارا سر تازیانه ای بس باشد

 

ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم   شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشغ که او جان و دل و دیده ماست    جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.

 

 

 

 


پر شکوه ترین جشن بهاری در جهان
 

پر شکوه ترین جشن بهاری در جهان

 

نوروز، جشن ایرانیان از روزگاران کهن پر شکوه ترین جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه

 ای  است که روایت های تاریخ درباره پیدایش آن بسیار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردین یا  «

فرودگان »  است که یاد آور  اجداد و نیاکان ما بود و چنان می پنداشتند که در پنج شب  ، ارواح پاک مردگان

، برای دیدار وضع  زندگی و  احوال  بازماندگان  به  زمین فرود  می آیند و در خانه و آشیانه خویش  سرگرم

تماشا وسرکشی  می شوند . اگرخانه روشن و پاکیزه و  ساکنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و

سر افراز برمی گردند. اما درغیر اینصورت ، آنان غمگین وناراحت به منزلگاه خویش باز می گردند وتا

سال آینده به انتظار می نشینند .

 

 درباره  پیدایش  نوروز در روایتی دیگر  چنین آمده است که نیشکر را جمشید در این روز یافت و مردم از

کشف خاصیت  آن متحیر شدند  . پس  جمشید  دستور داد تا از  ( شهد آن ) شکر ساختند و به مردم هدیه

دادند . از این رو ، آن را نوروز نامیدند .

 همچنین روایت شده که اهریمن ، بلای خشکسالی و قحطی را بر زمین فرو نشانید . اما جمشید به جنگ با

اهریمن پرداخت و عاقبت او را شکست داد . آنگاه خشکسالی،  قحطی ونکبت را بر روی زمین از ریشه

بخشکانید و به زمین بازگشت با بازگشت ویدرختان و هر نهال و چوب خشکی سبز شدند . پس مرد م این

 روز را « نوروز » خواندند و هر کس به یمن و مبارکی در تشتی جو کاشت و این رسم سبزه  نشانیدن در

 ایام نوروز از آن زمان به امروز باقی مانده است . در خیام نامه آمده است :

 

چون از امیری جمشید 421 سال گذشت ، جهان  از او یکسره  راست  همی آمد .ایران و ایرانیان هم مطیع

و مرید او شدند تا بفرمود گرمابه های بسیار ساختند و سیم  و زر  از معادن بر آوردند  و دیبای  ابریشمی 

بافتند که آن  روز ،  روز  اول « حمل » بود . پس جشنی  بر پا ساخته و  نوروزش  نام  نهاد   تا  هر  سال 

چو فروردین  آید ، آن روز را جشن گیرند . در میان اقوام آریایی که وارد ایران شدند ، جشن سال نو در

 اصل به دو شکل زیر بوده است :

 

 آریاییها در روزگاران باستانی دارای دو فصل گرما و سرما بودند . فصل سرما شامل دو ماه و فصل گرما

شامل ده ماه می شد .  ولی پس از مدتی ،  تابستان دارای هفت ماه و زمستان دارای پنج ماه شد . در هر یک

 از این دو فصل جشنی برگزار می کردند که هر دو این جشنها را آغاز سال نو تلقی می کردند . در جشن  اول

 که به هنگام  آغاز فصل گرما  یعنی به هنگامی که گله ها را  از آغل به چمنهای سبز و خرم می کشانیدند و

 از دیدن چهره گرمابخش خورشید شاد می شدند. جشن دوم با شروع سرما آغاز می شد . در این ایام گله را

به آغل باز می گرداندند و با توشه های اندوخته از آنها نگهداری می کردند . بر اساس شواهد و قرا ئن ،

جشن نوروز حتی به هنگام تدوین بخش کهن اوستا نیز در آغاز بهار بر پا می شده و شاید به نحوی که

اکنون بر ما معلوم نیست آن را در برج مزبور ثابت نگاه می داشتند .


عید نوروز شش روز متوالی دوام  داشت و در این روزها ،  سلاطین بار عام می دادند و نجبای  بزرگ و 

 اعضای خاندان  خود را به  ترتیب  می پذیرفتند و به حاضران  عیدی می دادند . در روز اول سال مردم زود

 از خواب برمی خواستند ،  به کنار نهرها و قناتها و خود را می شستند و به یکدیگر آب می پاشیدند و

شیرینی تعارف می کردند . صبح قبل از آنکه کلامی  گویند ، شکر یا عسل می خورند و برای حفظ بدن از نا

خوشی ها و بدبختی ها روغن به تن می مالیدند.

 

اما  نوروز ،  پس از مرگ جمشید  نیز به حیات خود  ادامه  داد .  در معنا  ، نوروز ، از   هجمه ها و حمله

های یونانیان ، اعراب ، ترکها ومغول ها جان به در برد . و نوروز ثابت کرد که مهم ترین  جشن  فرهنگی 

میلیون ها  ایرانی است که در درون ایران  زندگی می کنند

 

هفت سین

 

هفت سین ، هفت واژه که با حروف  « سین » شروع می شوند نیز از سنت های جالب نوروز

 است . در زمان امروز ، هفت سین مشخصاً معانی استعاره ای خاص خود را دارد : سمنو ،

جوانه های گندم که طی مراسم خاصی پخته می شود . سیب ، سنجد ، سیر . زرتشتیان ، 

اوستا  ، کتاب  مقدس  آسمانی  خود را در رأس  سفره  هفت سین  قرار  می دهند . تخم مرغ

های رنگین ، گلاب ، سکه ، طلا ، ماهی قرمز در آب ، آینه ، شمع و هر یک از این موارد

سمبل و نماد تولد دیگر باره بهاران است . در اساطیر  ایرانی در ارتباط با نوروز ،  جوانه ی

 گندم  و عناب ،  نشانه و سمبل   زایش دیگر باره بهاران است و سبزی ، سکه ، و سرکه

سمبل و نماد افکار نیک ، کردار نیک ، خدا پرستی ، نیک بختی ، جاودانگی و داد و دهش

است که به باور زرتشتیان ، زرتشت پیامبر، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است .

 

امیدوارم که سال نو رو با هفت سینی از :

سلامتی

سربلندی

سرور

سرسبزی

سر افرازی

سرخوشی

سعادت

شروع کنی..سال نو رو به همتون تبریک میگم.

به امید ۱۲ ماه شادی

۵۲ هفته خنده

۳۶۵ روز سلامتی

۸۷۶۰ ساعت عشق

۵۲۵۶۰۰ دقیقه موفقیت

۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی

**(( Happy New Year))**

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


 

 

 

قدم دریغ مدار از جـنازه حافـظ          که گر چه غرق گناه است می‌رود به بهشت

 

دلا دیدی که آن فرزانـه فرزند       O heart did you see that worthy child

چه دید اندر خم این طاق رنگین  What in this colorful dome had to brave

به جای لوح سیمین در کنارش        Instead of a silver plaque by his side

فلک بر سر نهادش لوح سنگین         Fate put him under the stony grave

 

رحيم رسولی

متهم

پزشك هستم
 با سي و هشت سال سابقه بيماري
 مغزم درد مي كند
 فرياد كه مي زنم
خوب مي شود
 اما قانون دست و پايم را بسته
 شما هم كه دهان را
 درست مثل كودكيم كه ميخواستم مرد بشوم
 مردم دست و پايم را گرفته بودند
 و مادر دهانم را
من زنازاده نيستم
 فقط بگوييد با كدامتان به پزشك قانوني بيايم

متهم  ۲

توانم نيست بنويسم تمام ناتمامت را
قلم گيرد مگر از دفتر من انتقامت را
 شروعي بد ولي پايان خوبي دارد اين قصه
 چشيدم پيش از انتها لذت حسن ختامت را
و مي دانم ننوشيده چنين مدهوش افتادند
 شنيدند از دهنها احتمالا وصف جامت را
اگر چه متهم هستي به فهميدن هنوز اما
 نكرده هيچ قاضي بر تو نفهميم اتهامت را
 نهالتازه و سرو كهن را تاب طوفان نيست
نمي گويم ببر اما ملايم كن كلامت را
نمي خواهند نه ... بنويس مي خواهند و نتوانند
و مجبورند بگذارند بي پاسخ سلامت را
 صلاح ملك خود را خسروان دانند فرهادا
 مشو دلگير اگر شيرين نمي خواهند كامت را
 سپيد آيين من خوش باش اين خورشيدهاي پير
نيارند آب گردانند برف پشت بامت را
 تو را هر كس ننوشد از شراب شعر محروم است
 حلالم كن كه واجب كرده ام بر خود حرامت را

درنگي در خيابان

اي كه از گل حظ وافر مي بري
هيچ دل سوي مناظر مي بري ؟
 گم شدم در ازدحام خارها
 كي مرا زين دشت باير مي بري ؟
من نجيب آباديم اي دل مرا
 كي از اين شهر مقصر مي بري ؟
 اي فقيه شهر شاعر مي خري ؟ دفترم را پيش ناشر ميبري ؟
من غريب اين خيابانم مرا
 آن طرف از خط عابر مي بري ؟
نان الهكم تكاثر مي خوري
نام زرتم المقابر مي بري ؟
 من براي خاطر تو گم شدم
 تو مرا راحت ز خاطر ميبري ؟
 اين خيابان راستي اسمش چه بود ؟
مستقيم آقا ... مسافر مي بري ؟
بانوي شاعر بلندم مي كني ؟
 تا خيابان مجاور مي بري ؟
 هدهدا اين اشيان گم كرده را
 پيش مرغان مهاجر مي بري ؟
شعر در آغاز را هم گفته بود
ابتدايم را به آخر مي بري ؟
اينهمه گفتي و گفتي ، هيچ هيچ
 خجلت از شعر معاصر مي بري ؟
 من چه مي دانستم اي چشم سياه
 دين و دل از من تو كافر مي بري ؟
شعراي داده صفاي باطنم
 آبرويم را به ظاهر مي بري ؟
اي خداي حال پنهاني من
يك دمم از حال حاضر مي بري ؟
 راه را تنها تو رهباني و بس
هم توام آخر به آخر مي بري ؟
 آخر اين مجنون مادرزاد را
 شاعر آوردي و شاعر مي بري ؟

 

گوش کردنش خالی از لطف نیست میتونید به عنوان هدیه نوروز ازم قبول کنید امیدوارم حال کنید

برای دانلود روی لینک کلیک کنید بعد ۱ صفحه باز میشه پایین صفحهء جدید روی دانلود کلیک کنید

 بنیامین

عیدتون مبارک و با امید رسیدن به آرزوهای قشنگتون

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


Hafiz حافظ
 

الا ای آهوی وحشی کجایی

الا ای آهوی وحـشی کـجایی
مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس
دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید
ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا
فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی
بـه لطفش گفت رندی ره‌نشینی
کـه ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کـن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نـم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی
کـه گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخـشـش از آب دیده خویش
نـکرد آن هـمدم دیرین مدارا
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
مـگر خـضر مـبارک‌پی تواند
کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتـم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید
مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مـقالات نصیحـت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است
 
 
 
 Wild Deer
 
 

Where are you O Wild Deer?
I have known you for a while, here.
Both loners, both lost, both forsaken
The wild beast, for ambush, have all waken
Let us inquire of each other's state
If we can, each other's wishes consummate
I can see this chaotic field
Joy and peace sometimes won't yield
O friends, tell me who braves the danger
To befriend the forsaken, behold the stranger
Unless blessed Elias may come one day
And with his good office open the way
It is time to cultivate love
Individually decreed from above
Thus I remember the wise old man
Forgetting such a one, I never can
That one day, a seeker in a land
A wise one helped him understand
Seeker, what do you keep in your bag
Set up a trap, if bait you drag
In reply said I keep a snare
But for the phoenix I shall dare
Asked how will you find its sign
We can't help you with your design
Like the spruce become so wise
Rise to the heights, open your eyes
Don't lose sight of the rose and wine
But beware of your fate's design
At the fountainhead, by the riverside
Shed some tears, in your heart confide
This instrument won't tune to my needs
The generous sun, our wants exceeds
In memory of friends bygone
With spring showers hide the golden sun
With such cruelty cleaved with a sword
As if with friendship was in full discord
When flows forth the crying river
With your own tears help it deliver
My old companion was so unkind
O Pious Men, keep God in mind
Unless blessed Elias may come one day
Help one loner to another make way
Look at the gem and let go of the stone
Do it in a way that keeps you unknown
As my hand moves the pen to write
Ask the main writer to shed His light
I entwined mind and soul indeed
Then planted the resulting seed
In this marriage the outcome is joy
Beauty and soulfulness employ
With hope's fragrant perfume
Let eternal soul rapture assume
This perfume comes from angel's sides
Not from the doe whom men derides
Friends, to friends' worth be smart
When obvious, don't read it by heart
This is the end of tales of advice
Lie in ambush, fate's cunning and vice.

 

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *
 

 


 

 

هر که ما را ياد کرد ايزد مر او را يار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راهِ ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغِ وصلش بشکفد بی‌خار باد
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد راحتش بسيار باد

 

 

پس اين هم از سخنوری خاموشِ ما:

ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگو
ای پرده دارِ منزلِ عنقا سخن بگو
خارِ خشونت است كه در خاكِ ما دميد
ای خنده ات لطافتِ ديبا سخن بگو
تنگ است عرصه بر نفسِ پاكِ آفتاب
ای چهره‌ی گشاده‌ی صحرا سخن بگو
خاموشی ات گرفته دگر دامن حضور
غيبت بس است، سينه‌ی سينا سخن بگو
هم صحبتِ تمامِ نهنگانِ عالمي
با موج ِپر صلابتِ دريا سخن بگو
بالاتری ز پرده‌ی اين گوش های تنگ
بيرون ز سوزِ ناله‌ی نی ها سخن بگو
بُغضی كه قرن هاست فرو خورده ای به دل
آن دل نه جای اوست، به غوغا سخن بگو
در ديرها عيانی و در كعبه ای نهان
ای نورِ كفر و سرّ هويدا سخن بگو
با هر كلامِ جاری ات از بطنِ خاكِ ما
جوشيده است جانِ مسيحا سخن بگو
محبوسِ اين زبان نه تويي، ای بيانِ عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو

 چه اشتباه بزرگی ...

 

Lance Manuel - The Kiss

دیشب به خواب دیدمت ای آشنای رود
سنگین و پر سکوت
با نغمه های غریبانه باز خواندمت
اما دگر چه سود ؟
کز این حدیث هزارباره جان بی نفس
رنجور و خسته ام



با هر ترانه تو را تا کران عشق
بردم ولی چه زود
رنجیدی از ترانه ققنوس شب نوشت
وز رنگ تنگدلی های آخرین سرود
همچون هم او که رفت ،
بس سهمگین و غریب
فرسنگ ها دور تر از روح صحبتم
غمگین شدی و دلت با ترانه ای
ابری شد و گرفت

من کیستم ؟
که به تکرار هر غزل
آزرده می کنم دلی و بازش نمی برم
بر طرف ساحل معنا و عمق شعر

جانا
چه اشتباه بزرگی که هرچه بود
نادیده خواندی و ققنوس ناشناس
همچون همان صداقت آخرین کلام
ختم ترانه این جان خسته شد .

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *
 

 

 


 

 هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را يار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راهِ ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی‌خار باد
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد راحتش بسيار باد

دوستان میدونم وقت خوندنشو ندارید

ولی به نظر من خوندنی

انتخاب خوندن یا نخوندنش متمعنا با شماست

ولی به نظرم اگر خاستی در مورد این مطلب نظر بدی

اول بخونیش بهتره

که اگر دل نشین بود بازم تهیه کنم

behuetet.jpg (17110 Byte)

علي بهانه گير

روزگاري در همين شهر خودمان مردي بود كه همه به او مي گفتند علي بهانه گير
علي بهانه گير يازده تا زن داشت كه هر كدام را به يك بهانه اي زده بود ناقص كرده بود؛ طوري كه وقتي زن ها مي خواستند بروند حمام, پول و پله اي مي دادند به حمامي و حمام را قوروق مي كردند كه پيش اين و آن خجالت نكشند
از قضا يك روز كه زن هاي علي بهانه گير مي خواستند بروند حمام, دختر ترشيده اي رفت تو حمام قايم شد كه ببيند چه سري در اين كارست كه زن هاي علي بهانه گير از ديگران كناره مي گيرند و هميشه با هم به حمام مي روند
وقتي زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوي خود شدند, دختر ترشيده از جايي كه قايم شده بود, آمد بيرون, رفت بين آن ها و ديد همه ناقص اند  يكي گوشش بريده؛ يكي انگشت ندارد؛ يكي فلان جاش بريده و يكي بهمان جاش ناقص است  خلاصه ديد تن و بدن هيچ كدامشان بي عيب نيست
دختر گفت :  چرا شماها همه تان درب داغان هستيد؟
زن ها كه ديدند كار از كار گذشته و رازشان برملا شده, گفتند  علي بهانه گير ما را به اين روز انداخته  
دختر گفت :  حالا كه او اين قدر بي رحم است, لااقل شما يك كاري بكنيد كه بهانه دستش ندهيد  
گفتند  فايده ندارد  هر كاري بكنيم, بالاخره يك بهانه اي مي گيرد و مي افتد به جان ما  
دختر دلش به حال آن ها سوخت  گفت :  از بي عرضگي خودتان است  بياييد من را براش بگيريد تا انتقام شما را از او بگيرم و بلايي به سرش بيارم كه از خجالت نتواند سر بلند كند  
بعد, نشاني خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بيرون
زن هاي علي بهانه گير وقتي برگشتند خانه, نهار مفصلي درست كردند و سر ظهر سفره انداختند
علي بهانه گير آمد خانه و بي آنكه سلام عليك كند يا يك كلمه حرف بزند, رفت نشست سر سفره  اما همين كه مزه غذا را چشيد بشقاب را ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب كشيد و بغ كرد
زن ها كه جرئت حرف زدن نداشتند, با ترس و لرز جلوش دست به سينه ايستادند  علي بهانه گير به حرف درآمد و گفت :  اگر يك زن خوب داشتم حال و روزم بهتر از اين بود و مجبور نبودم هميشه غذاهاي بيمزه بخورم  
زن اول گفت :  مشهدي علي  امروز تو حمام دختري ديدم كه صورتش مثل قرص قمر مي درخشيد  
زن دوم گفت :  چرا از چشم هاش نمي گويي كه از چشم آهو قشنگ تر بود  
زن سوم گفت :  چرا از لپ هاش نمي گويي كه مثل سيب سرخ بود  
زن چهارم گفت :  چه لب و دنداني داشت  
خلاصه  زن ها آن قدر از دختر تعريف كردند كه دل از دست علي بهانه گير رفت و نديده يك دل نه صد دل عاشق دختر شد
زن اول علي بهانه گير وقتي ديد آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و معلوم است كه دختر را مي خواهد, گفت :  مشهدي علي  راضي هستي بريم و او را برات بگيريم؟
علي بهانه گير سري خاراند و گفت :  راضي كه هستم؛ ولي از خرج و برجش مي ترسم  
زن دوم گفت :  هر چي باشد تو به گردن ما حق داري؛ من خودم لباس هاش را مي خرم  
زن سوم گفت :  من هم طلا و جواهراتش را مي دهم  
زن چهارم گفت :  كفش و چادرش با من  
زن پنجم گفت :  صندوقچه اش را هم من مي دهم  
چه دردسرتان بدهم
هر كدام از زن ها قبول كردند چيزي بدهند و بساط عقد و عروسي را راه بندازند
زن اول گفت :  حالا كه اين جور شد, فقط مي ماند خرج ملا, كه آن را هم يك جوري جور مي كنيم  
و علي بهانه گير را شير كرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند خواستگاري
بعد از كمي گفت : و گو, پدر دختر قبول كرد دخترش را بدهد به علي بهانه گير و همان روز عقد و حنابندان و عروسي سرگرفت
شب عروسي, دختر يك دست و پا و يك طرف صورتش را بزك كرد و رفت به حجله
علي بهانه گير صبح كه از خواب پاشد و دختر را در روشنايي روز ديد, با خودش گفت :  جل الخالق  اين ديگر چه جور بزك كردني است كه اين كرده؟
مي خواست شروع كند به بهانه جويي؛ ولي چون ديرش شده بود تند راه افتاد رفت بازار و سر راهش يك گوني بادنجان خريد و فرستاد خانه
عروس به زن ها گفت :  اين تازه اول كار است  علي بهانه گير دنبال بهانه مي گردد؛ ما بايد هر جور غذايي كه با بادنجان درست مي شود, درست كنيم و هيچ بهانه اي دست او ندهيم   و همين كار را هم كردند
آخر كار, عروس داشت پوست بادنجان ها را جمع مي كرد كه ديد يك بادنجان مانده زير آن ها  بادنجان را ورداشت داد به يكي از زن ها و گفت :  اين يكي را همين طور پوست نكنده نگه داريد شايد به دردمان بخورد  
سر شب علي بهانه گير آمد خانه و يكراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش افتاد به چلو خورش بادنجان, ترش كرد و گفت :  شما از كجا مي دانستيد من چلو خورش بادنجان مي خواستم  شايد مي خواستم آش بادنجان بخورم  
يكي از زن ها رفت يك قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت :  بفرماييد مشهدي علي  
علي بهانه گير كه ديد اين طور است, گفت :  شايد من دلم دلمه بادنجان بخواهد  چرا قبلاً مشورت نمي كنيد و سر خود هر چه دلتان مي خواهد مي پزيد؟
يكي ديگر زود رفت يكي سيني دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره
علي بهانه گير گفت :  شايد من هوس كشك و بادنجان كرده بودم, نبايد از من مي پرسيديد؟
يكي از زن ها تند رفت يك ديس كشك و بادنجان آورد گذاشت جلو علي بهانه گير
علي بهانه گير كه ديد ديگر نمي تواند بهانه بگيرد و هر چه مي خواهد تند مي آورند و مي گذارند جلوش, خيلي رفت تو هم و با اوقات تلخي گفت :  شايد من دلم مي خواست يك بادنجان پوست نكنده را گلي كنم و همان طور خام خام بخورم  
عروس رفت بادنجان پوست نكنده را گذاشت تو بشقاب؛ كمي گل هم ريخت كنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره  گفت :  بفرماييد ميل كنيد مشهدي علي  نوش جانتان  
علي بهانه گير كه ديد نمي تواند هيچ بهانه اي بگيرد, سرش را انداخت پايين؛ غذايش را خورد و بي سر و صدا رفت خوابيد  اما, به قدري ناراحت بود كه تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توي اين فكر بود كه فردا چه جوري از زن ها بهانه بگيرد
صبح زود, علي بهانه گير بلند شد, صبحانه نخورده يكراست رفت بازار  گوني بزرگي خريد و به حمالي پول داد و گفت :  من مي روم توي گوني, تو هم در گوني را محكم ببند و آن را ببر خانه من تحويل زن هايم بده و بگو مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه  
بعد, رفت توي گوني  حمال در گوني را بست  آن را كول كرد و هن و هن كنان برد خانه علي بهانه گير و به زن ها گفت :  مشهدي علي سفارش كرده در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه  
همين كه حمال رفت, عروس فكري ماند اين ديگر چه حقه اي است كه علي بهانه گير سوار كرده است و مدتي گوني را زير نظر گرفت كه يك دفعه ديد گوني تكان خورد
عروس فهميد علي بهانه گير رفته تو گوني و اين كلك را سوار كرده كه بفهمد زن ها پشت سرش چه مي گويند و چه كار مي كنند و بهانه اي به دست بيارد
عروس هيچ به روي خودش نياورد  زن ها را صدا كرد و گفت :  اين درست است كه مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودش بيايد خانه؛ اما اين درست نيست كه ما همين طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاريم و بي كار بمانيم  
يكي از زن ها گفت :  پس چه كار كنيم؟
عروس گفت :  اشتباه نكنم اين گوني پر از چغندر است  خوب است بندازيمش تو حوض تا لااقل گل هاش خيس بخورد و شسته بشود  
زن ديگري گفت :  آن وقت جواب مشهدي علي را چي بدهيم؟
عروس گفت :  مشهدي علي خودش گفته در گوني را وا نكنيد؛ از شستن و نشستن آن ها كه حرفي نزده  تازه از كجا معلوم است كه مشهدي علي بهانه نگيرد چرا ما گوني را در حوض نينداخته ايم و نشسته ايم  
زن ها ديدند عروس راست مي گويد و بي معطلي آمدند جلو؛ چهار گوشه گوني را گرفتند و كشان كشان بردند انداختندش تو حوض و يكي يك چوب ورداشتند و افتادند به جان گوني
كمي بعد يكي از زن ها گفت :  دست نگه داريد  آب حوض دارد قرمز مي شود  
عروس گفت :  چيزي نيست  چغندرها دارند رنگ پس مي دهند  
و باز افتادند به جان گوني و حالا نزن كي بزن؛ تا اينكه كاشف به عمل آمد كه راست راستي از گوني دارد خون مي زند بيرون
زن ها دست پاچه شدند  زود گوني را از حوض كشيدند بيرون  اما, هنوز جرئت نمي كردند درش را وا كنند و همين طور دورش ايستاده بودند و با ترس و لرز نگاهش مي كردند  عروس هم هيچ به روي خودش نمي آورد كه مي داند علي بهانه گير تو گوني است
در اين موقع, صداي ضعيفي با آه و ناله به گوش رسيد كه  در گوني را وا كنيد  
عروس گفت :  مشهدي علي گفته در گوني را وا نكنيد تا خودم بيايم خانه  
صدا آمد  زود باشيد  دارم مي ميرم  
عروس گفت :  به ما مربوط نيست؛ مي خواهي بمير, مي خواهي نمير؛ مشهدي علي سفارش كرده تا خودم نيايم خانه هيچ كس در گوني را وا نكند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمي آوريم  
صدا آمد  من خود مشهدي علي هستم؛ زود درم بياريد كه دارم مي ميرم  
زن ها كه تازه فهميده بودند مطلب از چه قرار است, خوشحال شدند؛ اما از ترسشان زود در گوني را واكردند و علي بهانه گير را درآوردند
عروس گفت :  الهي من بميرم و تو را به اين روز نبينم مشهدي علي جان؛ چرا رفته بودي تو گوني؟
زن ها وقتي ديدند علي بهانه گير جواب ندارد بدهد و از زور درد يك بند ناله مي كند, رخت هاش را عوض كردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب
چند روز بعد, حال علي بهانه گير جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال كسب و كارش  عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شكمش دست كشيد و گفت : طگوش شيطان كر, چشم حسود كور, گمانم خبرهايي است  
علي بهانه گير پرسيد  چه خبرهايي؟
عروس جواب داد  غلط نكنم حامله شده اي؟
چشم هاي علي بهانه گير از تعجب چهارتا شد  گفت :  مگر مرد هم حامله مي شود؟
عروس گفت :  اگر خدا بخواهد بشود, مي شود و خواست خدا را نمي شود عوض كرد  دوازده تا زن گرفتي و خدا به تو بچه نداد, حالا خواسته اين جوري تلافي كند  
علي بهانه گير رو شكم خودش دست كشيد و شك برش داشت؛ چون از بس آن چند روزه خورده و خوابيده بود, شكمش يك كم پف كرده بود
عروس گفت :  مشهدي علي  سر خود راه نيفت برو بيرون كه مردم چشمت مي زنند  بگير تخت بخواب تا من برم قابله بيارم ببينم قضيه از چه قرار است  
عروس, علي بهانه گير را برگرداند به رختخواب و تند رفت پيش زن ها  گفت :  به علي بهانه گير گفته ام حامله شده؛ او هم باور كرده و رفته تخت خوابيده كه كسي چشمش نزند  
زن ها پقي زدند زير خنده و گفتند  چطور چنين چيزي را باور كرده؟
عروس گفت :  خودم خرش كرده ام و او هم باور كرده و خيال ورش داشته  مي خواهم بلايي به سرش بيارم كه نتواند تو مردم سر بلند كند  
زن ها گفتند  هر بلايي به سرش بياري حقش است, ذليل مرده  با اين بهانه هاي طاق و جفتش نگذاشته يك روز خدا آب خوش از گلويمان برود پايين  
خلاصه چه درد سرتان بدهم
زن ها رفتند دور علي بهانه گير را گرفتند و عروس رفت با قابله اي ساخت و پاخت كرد, آوردش خانه كه علي بهانه گير را معاينه كند و بگويد چهار ماهه حامله است و چند روزي نبايد از جاش جم بخورد و دست به سياه و سفيد بزند
زن ها زود دست به كار شدند؛ گوسفند سر بريدند؛ آب گوش مفصلي بار گذاشتند و برو بيايي به راه انداختند
خيلي زود خبر حاملگي علي بهانه گير در شهر پيچيد و طولي نكشيد كه همه فاميل و دوستان دور و نزديكش دسته دسته به طرف خانه او راه افتادند كه سر و گوشي آب بدهند و ببينند موضوع از چه قرار است و همين كه ديدند قضيه جدي است, رفتند و دور علي بهانه گير جمع شدند
پيرمردي از علي بهانه گير پرسيد  مشهدي علي  خدا بد نده؛ چه شده؟
علي بهانه گير از خجالت سرخ شده و جوابي نداد
عروس به جاي او جواب داد  سلامت باشيد حاج آقا  امروز معلوم شد مشهدي علي چهارماهه حامله است  حالا گرفته خوابيده كه خداي نكرده هول نكند و بچه بندازد  
همه با تعجب به همديگر نگاه كردند  يكي پرسيد  اين چه حرف هايي است كه مي زنيد؛ مگر مرد هم حامله مي شود؟
عروس گفت :  اگر خدا بخواهد بشود, مي شود  قابله هم معاينه اش كرده و هيچ شك و شبهه اي در كار نيست  
يكي گفت :  اگر پسر باشد, ديگر نور علي نور مي شود  
عروس گفت :  ان شاءالله  
و همه كر و كر زدند زير خنده
آن روز مردم, از پير و جوان گرفته تا زن و مرد, دسته دسته آمدند ديدن علي بهانه گير و هر كس متلكي بارش كرد  آخر سر پيرمردي گفت :  مشهدي علي  قباحت دارد كه اين طور ولنگ و واز خوابيده اي و دلت خوش است كه حامله اي؛ پاشو برو پي كار و كاسبي ات  مگر مرد هم حامله مي شود  
آخرهاي شب كه خانه خلوت شد, علي بهانه گير خوب كه فكر كرد, فهميد عروس دستش انداخته و پيش اين و آن طوري آبروش را ريخته كه از خجالتش بايد سر بگذارد به بيابان؛ چون مي دانست كه مردم به اين سادگي ها ول كن معامله نيستند و همين كه صبح بشود باز پيداشان مي شود و زخم زبان ها و متلك ها از نو شروع مي شود
اين بود كه علي بهانه گير همان شب بي سر و صدا پاشد راه افتاد  دو پا داشت دو پاي ديگر هم قرض كرد و از خانه و شهر و ديارش فرار كرد و به جايي رفت كه هيچ كس او را نشناسد
فردا صبح همين كه زن ها پاشدند و ديدند جاي علي بهانه گير خالي است, فهميدند علي بهانه گير گذاشته رفته و حالا حالاها هم پيداش نمي شود  خيلي خوشحال شدند كه از دست بهانه هاي عجيب و غريب او خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در كنار هم زندگي مي كنند
قصه علي بهانه گير همين جا تمام مي شود؛ اما بعضي ها مي گويند ده دوازده سال بعد, وقتي علي بهانه گير از در به دري خسته شده بود, فكر كرد خوب است سري بزند به شهر خودش و ببيند اگر آب ها از آسياب افتاده و مردم فراموشش كرده اند, بي سر و صدا برگردد دنبال كار و زندگيش را بگيرد؛ اما هنوز نرسيده بود به شهر كه ديد چند تا بچه تو صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازي مي كنند  با خودش گفت :  خوب است بروم با بچه ها صحبت كنم و از حال و هواي شهر باخبر شوم  
علي بهانه گير با اين بهانه به بچه ها نزديك شد و گفت :  داريد چه كار مي كنيد اينجا؟
يكي از بچه ها پسري را نشان داد و گفت :  مي خواهيم بازي كنيم, اما اين يكي مرتب بهانه مي گيرد و نمي گذارد بازيمان راه بيفتد  
علي بهانه گير گف  آهاي پسر  بيا اينجا ببينم  چرا اين قدر بهانه مي گيري و نمي گذاري بقيه بازي كنند؟
پسر جواب داد  دست خودم نيست  من پسر علي بهانه گيرم  
علي بهانه گير گفت :  چرا پرت و پلا مي گويي, علي بهانه گير ديگر چه كسي است؟
پسر جواب داد  باباي من است  دوازده سال پيش من را زاييد و ول كرد از اين شهر رفت و برنگشت  
علي بهانه گير كه اين طور ديد ديگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش را كج كرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش
 
رفتيم بالا آرد بود؛
اومديم پايين ماست بود؛
قصه ما راست بود

رحیم رسولی

سیگار دشمن مهربان

 گاهي كه مي بينم
 با آن لباس برفيت
 مثل عروسكان تازه
پر حرارت
 با بوسه هاي گرم و پي در پي
 بدون منت
 مي سوزي آرام آرام
 در پاي خستگي هام
 مي گيرد آتش جسم و جانم از شرم
 حس مي كنم
 تمام عمر خود را
 مديون دشمنان مهربان خويشم
 دمت گرم

 

اینم واسه سیگاریا

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 

 


 

 

 

پنجره و من و تو 

 

صدا مي آيد از آنسو که مرز هاي من و تو...
شروع مي شود انگار هاي هاي من و تو

من وتو پنجره اي را به روي هم نگشوديم
چه انتظار غريبي است در نگاي من و تو

چقدر بايد از آئينه پير تر بشوم تا
به لحن پنجره عادت کند صداي من و تو

صدا  صداي کسي جز خداي پنجره ها نيست
که بغض مي کندم شب ميان ماي من و تو

به کوچه مي زنم امشب هوا هواي من و تو...
و گريه مي رسد از راه پا به پاي من و تو...

یک شب اگر از زنده گی ام باقی مانده باشد

برای تو

آنرا با هرم گلوله ای روشن خواهم کرد

عروسکها

آه عروسکهای لعنتی

بالاخره پرده یک روز فرو خواهد افتاد

تاریخ عروسکها تاریخ ننگ آوری است

محبوب من

میوهء نارس زمین

و وقتی خورشید دوباره بتابد

 

من دوباره هستم

و تو را

      با همهء این شعرهای حرامزاده

                                           به دار

                                                خواهم

                                                        آویخت

 

ساعت گُل سر قرار آمد

ساعت گُل سر قرار آمد
دخترك، عصر يك بهار آمد

چون نسيمي كه مي وزد يا نه
شكل جريان آبشار آمد

عطر گلهاي دامنش پيچيد
در خيابان انتظار... آمد -

از همه يك سوال مي پرسيد:
- يك نفر ساعت چهار آمد؟

خانم! آقا! نديده ايد او را؟
يك غريبه كه در غبار آمد؟!

- او كه با تاكسي از اينجا رفت؟
يا هماني كه با قطار آمد؟
***
باد گلهاي دامنش را برد...
دخترك با دلش كنار آمد

آفتاب از مسير خود برگشت
ماه آهسته در مدار آمد

داشت كم كم دوباره شب مي شد
افتضاح بدي به بار آمد

با نخستين قطار از آنجا رفت
مرد با آخرين قطار امد!

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


 

 یا حسین

 

‌بوده اسم بی نظیرش اولین ذکر لب من

توی بین الحرمینش شده خاب هر شب من

آرزوی اول من التماس آخر من

اینه که لحظهء مردن پا بزاری رو سر من

کسی مثل دلبر من یار باوفا ندیده

واسه نوکری تو خونش خدا منرو آفریده

با همون نگاه اول سنگشو زدم به سینه

کاشکی کربلا بمیرم آرزوی من همینه

اسم آسمونیه اون شده ذکر عشق و شورم

عشقمه روزهء اون و بخونن بالای گورم

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


 

توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
سرت از پیکر پاکت که لب تشنه بریده
بدنت را که به خاک سیه کشته کشیده
به لب آب روان کشته لب تشنه که دیده
چه بود جرم و گناهت که مرمل بدم آیی (2)
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی

تن عریان تو خونین به زمین در بر زینب
شده در لوجه خون غرق مه عنبر زینب
نبود بی تو دگر تاب و توان یاور زینب
چه کند خواهر افسرده به هنگام جدایی
ببرد خفته به خون قاسم و عبدلاه و جعفر
بدم تیغ جفا کشته تو دیدی علی اکبر
نه سلاح و نه علم آن دل عباس دلاور
همه یاران تو در کربلا گشته فدایی
نه سری در بدن تو که ببوسم سر و رویت
نه تو را نای و گلویی که زنم بوسه گلویت
نه گلابی که بشویم بدن قاریه گویت
نه لباسی زتو برجا نه سلاحی نه عبایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی


علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


خون حسین
 

توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
سرت از پیکر پاکت که لب تشنه بریده
بدنت را که به خاک سیه کشته کشیده
به لب آب روان کشته لب تشنه که دیده
چه بود جرم و گناهت که مرمل بدم آیی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی

تن عریان تو خونین به زمین در بر زینب
شده در لوجه خون غرق مه عنبر زینب
نبود بی تو دگر تاب و توان یاور زینب
چه کند خواهر افسرده به هنگام جدایی
ببرد خفته به خون قاسم و عبدلاه و جعفر
بدم تیغ جفا کشته تو دیدی علی اکبر
نه سلاح و نه علم آن دل عباس دلاور
همه یاران تو در کربلا گشته فدایی
نه سری در بدن تو که ببوسم سر و رویت
نه تو را نای و گلویی که زنم بوسه گلویت
نه گلابی که بشویم بدن قاریه گویت
نه لباسی زتو برجا نه سلاحی نه عبایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی
توی آن غرق به خونین که بزرگ شهدایی
تو عزیز دل زهرا تو حسین خون خدایی

eltemas az khoda shojaat

ast .agar baravarde shavad hajat ,agar baravarde nashavad hekmat ast . eltemas az bande sharmandegi ast .agar baravarde shavad mennat ast ,agar baravard nashavad zellat ast


 

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


 

رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي


 

 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده
 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن
 شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن

گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،.

وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن

 است كه در كنار او باشي و

بداني كه هرگز به او نخواهي

رسيد

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *
 

 

 


ُعشق پرستو
 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

له له و تنفس

خوابم نمي برد
 گوشم فرودگاه صداهاي بي صداست
باور نمي كني
 اما
 من پچ پچ غمين تصاوير عشق را
 محبوس و چارميخ به ديوار سال ها
 پيوسته باز مي شنوم در درون شب
 من رويش گياه و رشد نهالان
 پرواز ابرها تولد باران
 تخميرهاي ساكت و جادويي زمين
 من نبض خلق را
از راه گوش مي شنوم آري
همواره من تنفس درياي زنده را
 تشخيص مي دهم
 باور نمي كني
 اما
در زير پاشنه هر در
 در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
 پي جوي و هرزه پوي
 احساس مي كنم
حتي
 از هر بلور واژه كه جان مي دهد به خلق
 نان و گل و سلامت و آزادي
مي بينم آشكار
 اين پوزه هاي وحشت را
 له له زنان و هار
 آن گياه از ميان صداهاي گونه گون
 اين له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدايي ديگر
تا آستان قلبم بي تاب
نرديك مي شوند
نزديك مي شوند و خوابم نمي برد
 اينك منم مهاجم و محبوس
 لبريز آبهاي طاغي درياي سهمگين
 قرباني سگان تكاپو
مي گردم و به بازوانم مواج
هر چيز را به گردم مي گردانم
مي ترسم
 اما مي ترسانم
 دندان من از خشم به هر سو ده مي شود
آشوب مي شود دل من درد مي كشم
با صد هزار زخم كه در پيكرم مراست
 دريا درون سينه من جوش مي زند
فرياد مي زنم
اي قحبگان نان به پليدي خور دروغ
 دشنام مي دهم به شما با تمام جان
قي مي كنم به روي شما از صميم فلب
 جان سفره سگان گرسنه
 تن وصله پوش زخم
چون ساحلي جدا شده دريايش از كنار
در گرگ و ميش صبح
 تابم تب آوريده و خوابم نمي برد

 


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست

گمان کردم که با ما هم دل و هم دین و هم دردی

به مردی با تو پیوستم

ندانستم که نامردی


گرمسير

عشق پرستوي پرگشا به همه سو است
عشق پيام آور بهار دلاراست
حيف كه از سرزمين سر گريزا است
روزي همراه بادهاي بيابان
بال سياه سپيد سينه پرستو
مي رسد از راه
ولوله مي افكند به خلوت هر كو
سرزده بر بامهاي كاگلي ما
بال فرو ميكشد به جستن لانه
مي ريزد پايه اي به قالب يك جان
مي سازد لانه با هزار ترانه
مي آيد مي رود تلاش و تكاپوست
مرغ هياهوگر بهار پرستوست
روزي هم در غروب سرد كه رويد
لاله پر گستر كرانه مغرب
چلچله ها مي پرند از لب اين بم
بال كشان دور مي شوند از اين شهر
داغ سيهه مي نهند بر ورق شام

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *


 

 


رحيم رسولی
 


با آينه در آينه

 مردم بپذيريد سلام غزلم را      نشنيده مگيريد پيام غزلم را
 من شاعري از بين شمايم كه نهادم     با آينه در آينه نام غزلم ر
 عمري همه از لطف شما گفتم و هستم     مديون شما نيز دوام غزلم را
 تا حسرت يك زمزمه تا حرمت يك راز     خود ياد شما برد مقام غزلم را
 ذوق من و شوق دل و اخلاق شما كرد    شيرين در اين فاصله كام غزلم را
منحافظيم همچو شما كيست نداند    در محفل ما نام امام غزلم را
 از لاله ي خونين دل اين باغ بپرسيد    پايندگي دولت جام غزلم را
 گفتم همه ام را به شما ليك نگفتم     مردم به خدا باز تمام غزلم را

علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 


رحيم رسولی
 

از عشق بگو

اي قلب تو پر شراره از عشق بگو
 وي درد تو بي شماره از عشق بگو
 اميد رهايي ام از اين دريا نيست
 اي پهنه ي بي كناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نكنند
با اين شب بي ستاره از عشق بگو
 ديريست كه مي رويم و نا پيداييم
 درمانده كه چيست چاره از عشق بگو
 تا ياد تو را به لحظه ها نسپارند
 هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهي سخن سكوت را مي فهمند
 لب دوخته با اشاره از عشق بگو
 وقتي ز قصيده ها غزل مي سازند
 بنشين و به استعاره از عشق بگو
تنهاي من اي با من تنها ، تنها
 از عشق دوباره از عشق بگو


علی عرب زاده
*´¨)
¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨)
(¸.·´ (¸.·` *

 

 

 


ترانه جوانبخت
 

 

سهم تو ، سهم من

سهم تو شوق دلم  مستي من
از نفس باور عشق    در نوازشگري خاطره ات
سهم من  آمدن حس نياز
اين اسارتگر بستان وجود    در پي جستن تصوير نهان
از گهر هم نفسي   سهم تو   حس تلاطم
غزل موج غرور   سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم   سهم من   رخوت هم فاز شدن
با تپش آينه ات   شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من   سهم تو  بو سه بر اين
مخمل گيسوي بلند    رخ ز مستي زده   تا پيچ و گذار کمرم
سهم من    لمس نگاهت
گذر پيچک عشق     دور اين قامت من
در پي تسخير دلم    سهم تو
شعر تب غرق شدن   آمدن فصل نياز
مردن از سوختن و     زنده شدن در شب  راز

 

 

 


این شعر از یک شاعر معاصر هست ولی با عرض شرمندگی اسم ایشون رو نمیدونم...
 

موج شوم

قطره هاي حادثه
در خيال موج شوم
دست تر به دست هم
عازم رها شدن
از غبار رخت تن
در نگاه آسمان
صحنه هاي دلخراش
دست ها به رنگ خون
ارزش حيات ما
گشته برگ سرنگون
حاصلش هجوم مرگ
كشتزار بي حصاد
قطره هاي موج شوم
غافل از حصار شب
رفته از حضور ياد
كشته هاي حادثه
زهر تلخ عصر ما
در خيال رفتنم
من از درد عاشقي
چون پرنده صحبت از
آشيانه مي كنم

 

 


احمد شاملو
 

مه

بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند
***
 بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
 سگان قريه خاموشند
 در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
***
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

 

 


محمد علی سپانلو
 

اتفاق

قلب مرا گرم مي كند اين اجاق
 مي خوانم زير ستون هاي اتفاق
 ژاله چو باريد بر دلم
 بستر سردم اجاق شد
 از گذر ابر خوشگلم
باغ پر از اتفاق شد
 يار برون آمد از خيال
 وصل رقيب فراق شد
 ژاله پر از زندگي
 خانه پر از اتفاق
 بوسه پر ازسرخ گل
ديده پر از چلچراغ
 دورترين يادبود
 گرم ترين اشتياق
صبح كه از خواب مي پرم
دست به جاي تو مي كشم
 از عمق سپهر سراب من
 افتاده چو اشكي در رختخواب من
بستر سردم بهار مي شود
خانه پر از انتظار مي شود
روز به مغرب رسيد
 بر سر رود كبود
 چشم به شب دوختم
 يار در آن سوي رود
 رود كه پهنا گرفت
گويي هرگز نبود
تو رنگ شرابي به دور دست
 من رنگ خيالم ، نخورده ست

 

 


منوي وبلاگ

  RSS  


درباره وبلاگ
گفته بودم چو بیایی
غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل
برود چون تو بیایی


آرشیو وبلاگ
آبان 1387
دی 1386
آبان 1386
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

لینک دوستان
♥ღ(قلبي ساكت اما در تپش)ღ♥
♥ღبی عشق زندگی شیرین ترღ♥
♥ღمرکز دانلود کافینت ستارهღ♥
♥ღ(تو را من چشم در راهم)ღ♥
♥ღاقبالღ ღشعر ترانه عرفانღ♥
♥ღ" برایم از شب میلاد ..."ღ♥
♥ღ.:.:.عروس مریخی.:.:.ღ♥
♥ღدوست داشتن ممنوعღ♥
♥ღ-(¯`گل شب بو´¯)-ღ♥
♥ღبهراد (کوتـــــــــــــاه)ღ♥
♥ღساعت بی عقربه...ღ♥
♥ღساز درویش(کاظم)ღ♥
♥ღ×خنجری برسینه×ღ♥
♥ღ صدای سکوت دل ღ♥
♥ღ..:::::نيايش:::::..ღ♥
♥ღحرف های ناگفتهღ♥
♥ღ(_قلب سنگی_)ღ♥
♥ღتندیس تنهاییღ♥
♥ღعشق سایبرღ♥
♥ღحبیب خفنღ♥
♥ღواما عشقღ♥
♥ღریحانه جونღ♥
♥ღنغمه بارانღ♥
♥ღعلی گدا ღ♥
♥ღسمیراღ♥
♥ღ یکیـتا ღ♥
♥ღشبنمღ♥
·▪•●MRH●•▪·
اخبار ايران
آفتاب
اخبار ICT

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
Persian Social Club

ღ♥ღسایر مطالبღ♥ღ


[سیب همسایه]

[خار گلستان مال من دسته گل یاس مال تو]

[عشق بورزید تا به شما عشق بورزند]

[هنوز باکره هستم!]

[چرا عشق رو بدنام میکنی؟؟!]

[ دیوار]

[گريز]

[دل بی وفا]

[اختراع زنِ مدرنِ ايرانی]

[صعود]

[دو رو]

[گفته مي‌شد]

[معراج]

[باران نبود]

[هفت سین]

[متهم]

[الا ای آهوی وحشی کجایی]

[چه اشتباه بزرگی ...]

[علي بهانه گير]

[پنجره و من و تو]

[یا حسین]

[غرق به خونین]

[اتفاق]

[مه]

[موج شوم]

[سهم تو ، سهم من]

[از عشق بگو]

[با آينه در آينه ]

[له له و تنفس ]

[خون خدایی]

[آرزو مي كنم]